![]() |
![]() |
|
| هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»« ثبت است بر جریده عالم دوام ما |
|
گوش کن !
می شنوی ؟! صدای مناجات می آید . انگار جوشن کبیر می خوانند . ( یا حنان ، یا منان یا دیان یا برهان یا ... ) ماهی های حوض آبی دلت تکان می خورد ؟! چیزی نگذشته ! به اندازه ی چند روز عمیق نفس کشیدن ، به اندازه ی دور خیز کردن برای پرواز ، از هلال ماه چیزی نگذشته امسال هم به تو فرصت پریدن داده اند . تا پرواز کنی و نشانه ها را معنا کنی درهای آسمان باز است و سفره ی مهربانی الله ، گسترده مهیا شو ! تنبلی نکن ، بلند شو ! چمدانت را بردار ، هر آنچه را نیاز داری همراهت کن ، قرآن ، مفاتیح ، نهج البلاغه ، صحیفه سجادیه و ... دلت را فراموش نکنی ؟! سفری در راه است یادت باشد باید دست پر برگردی به چشمانت بیاموز که در این راه ، جز به پاکی نگاه نکند به گوش هایت یاد بده که بیهوده را نشنود از زبانت بخواه تا جز حقیقت را نگوید با دستانت عهد ببند که به سوی خسان دراز نشود از پاهایت قول بگیر تا در تاریکی گام بر ندارد و به دلت التماس کن تا آخر سفر همراهت باشد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:53 توسط محبوبه |
|
|
معبود من ! هر جانی را جانانی و هر دلی را کعبه ای است که روی بدان دارد و سال هاست که تو کعبه جان و جانانه منی . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:37 توسط محبوبه |
|
|
از خاک می روم که از آیینه ها شوم
ها ! می روم از این من خاکی رها شوم من زاده زمینم و تا عرش می روم ها ! می روم مسافر ام القری شوم ها ! می روم هر آیینه در سرزمین نور با جلوه های روشن عشق آشنا شوم این چند روز فرصت خوبیست تا که من از چند سال بندگی تن جدا شوم تا نقطه عروج دل خویش پر کشم از خود جدا شوم همه محو خدا شوم با جامه ای سپیدتر از بخت آفتاب از تیرگی ، از این همه ظلمت رها شوم لب را به ذکر قدسی لبیک وا کنم با اهل آسمان و زمین همصدا شوم در لحظه طواف بگردم به گرد یار سرگشته چون تمامی پروانه ها شوم در جستجوی زمزم جوشان عاشقی از مروه تا صفا بروم ، با صفا شوم حرف تمام شعر همین بود ، اینکه من در خود فرو بریزیم و از نو بنا شوم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:9 توسط محبوبه |
|
|
پدر مهربانم !
باز هم ماییم و هفت سینی که چندین سال است که شش سین دارد ! چرا که سبزی حضور تو ، در خانه نیست !!! و ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:44 توسط محبوبه |
|
|
چند ساعتی بیشتر به آغاز فصل دل انگیز بهار نمانده ، اما بلبلان خانه ما با نغمه سحرگاهی به پیشواز بهار رفته
اند و من چند روزی است که به جای زنگ ساعتم با تسبیح این پرندگان روحانی از خواب بیدار می شوم . من هم مانند آن بلبلان ، تصمیم گرفتم تمام رخ در برابر آیینه طبیعت بایستم . راستی من برای فصل نوی زندگی خویش چه کرده ام ؟ زمین و زمان را می بینم که آماده تغییر و دگرگونی است ، زمین سرد و مرده زنده می شود !! خورشید را می بینم که از پشت ابر سرک می کشد تا هر چه زودتر بتابد بر دل خاک ، تا بذری رستن آغاز کند. من نیز به یاد این حقیقت می افتم تا بذری جدید در قلبم بکارم تا در برابر بهار ، کم نیاورم . چرا من در فصل نو سر از خاک غفلت و بی خبری ، بیرون نکنم ؟ چرا من جوانه نزنم ؟ من که اشرف مخلوقاتم ! دلم هری می ریزد ! تصمیم می گیرم حال که زمین و زمان مشغول تسبیح خدا هستند چرا من به خاطر هزاران ، هزاران ، هزاران ، نعمتی که بر من ارزانی داشته او را تسبیح نگویم ؟ به هر مکانی که وارد شوم ، مثل باران آرامش و صفا ببخشم ! بذری جدید بکارم در قلبم ، دوباره زندگی آغاز کنم . مثل بهار ! ! سر بر خاک بندگی نهاده و دست نیاز بر آسمان ، مانند همان برگ نورسته معبودم را بستایم ، به شب و روزش ، به آسمان و زمینش ، به ماه و خورشید جهان آرایش و خلاصه به تمام آفریده هایش ، به تدبیر و دانایی و حکمت هایش . آه ای خالق یکتای مهربانم تو را به کدامین خلقتت بستایم که شایسته بزرگی ات باشد ، زبان قاصر و عقل مبهوت ، در برابر این آفرینش بی نظیر و بی بدیل . معبودم : به حقیر بودن خود اعتراف کرده ، و در این لحظات آغاز سال جدید از تو بهترین ها را طلب می کنم ، شفاف ترین و زلالترین قلب ها را و نیکو ترین و زیباترین ، حال ها را . یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل والنهار یا محول حول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:32 توسط محبوبه |
|
|
تمام وجودم باور نوشتن دارد
چه احتیاجی به آهنگ وقتی قلمم بدون آن هم میرقصد؟ چه دلیلی برای سفید بودن کاغذ وقتی کلمات آنقدر نورانی هستند که در یک دنیا تاریکی هم خوانده شوند؟ مگر میشود با نام خدا شروع کرد و انتظار تاریکی داشت؟ . . . همه نور است و نور و نور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:10 توسط محبوبه |
|
|
دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است.
امان از این همه دلتنگی ، امشب دلم سخت دلتنگ توست، برای سرا پای روشن و نورانیت و هر چه خوبی که داشتی و خیلی ها نداشتند . تا ابد دلتنگیهایم را می پوشانم تا از دلتنگی من دل دیگری تنگ نشود . زمان می گذرد و زمانی می رسد که دلتنگی من هم خاک می شود و ... من می توانم تو را ببینم. پدر، ای عزیزتر از جانم ! دلم برای تمام عمر دلتنگ تو خواهد ماند . بلند باد نامت ... جاودانه باد یادت ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 22:19 توسط محبوبه |
|
|
دلم به تاخت برو ! بی مکث بتاز ! در پیش رو غباری نیست ! همین هوای خوش سحرگاه ، تو را بس!
به تاخت برو ، به تمنای دل ، نه به خواهش تن ، تا سپیدی صبح عزم تماشا کن ! رو به رو ، دریاست یا کوه یا دشت! ملالی نیست ! دلم به تاخت برو ، وزش لطف دوست را چون نسیم بر پوست نازک حس ، لمس کن . بگذار تو را بنوازد. دم به دم ، مهر است که تو نفس می کشی ، سرمست از ذوق وصال ، رقص کنان برو ، تا هیچ اندوهی به گرد عبورت نرسد و هیچ فلسفه ای فرصت تفسیرت نیابد و هیچ قاعده ای تو را در خود حبس نکند و هیچ فرمانی تو را نشکند ! دلم به تاخت برو ، و باز هم برو ، افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو ! ولی مراقب باش دلی را نشکنی ! زهری به کام شیرین کسی نچکانی ! آشنایی را با زمین و زمان بیگانه نکنی و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی، در غربت رها نکنی ! مراقب باش آشتی ها را قهر نکنی و قهرها را بی بهانه ، خط بزنی ! بسیارند دست هایی که مشتاق نوازشند ! و گم کرده راه هایی که به دنبال نشانه اند ! آنان که تو می توانی کوزه های خالی شان را پر کنی ! نان برکت سفره هاشان را در تنور محبت بپزی ! و نوشدارویی برای زخم های پنهان روحشان باشی ! دلم به تاخت برو ! دیری است گفته ام ! معطل نکن ! بتاز !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:22 توسط محبوبه |
|
|
به دنبال توام
نمی دانم تا کدامین روزها باید چشمانم را به جاده های غربت خیره کنم تا به کی باید کوچه های تاریک را قدم بزنم من همچون دیوانه ای سرگشته شده ام نمی دانم تا چه طلوعی باید روزهای تقویم را سیاه کنم ؟ نمی دانم در چه طلوعی می توانم پرده غروب را فانی کنم ؟ ای آسمان کبود ، بگذار تا ابرهایت با من همخوان شوند بگذار بر روی چهره شکسته من ببارند تا اشک های من هویدا شوند محبوب من : منتظرم و امیدوارکه روزی نام مرا با نام یاران خود زیر لبت زمزمه کنی ! " اللهم عجل لولیک الفرج "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:1 توسط محبوبه |
|
|
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف " را دوست تر دارم که یاد ابر و
ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیره گی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح درمن روان نیست و جان جریان ندارد . حالا تنها یادگاریم از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد . یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شوند ؟ یا لطیف ! کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:20 توسط محبوبه |
|
|
از امروز دریافتم ، زندگی معجزه ی حیات است . زندگی با کلمه های من ساخته میشود و هر کلمه ای ردپای معجزه ای است . پس می توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم ، هر گاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است ، هر گاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است ، هر گاه کسی حسد می ورزید نیاز دارد که دیده شود ، اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود،اگر کسی تلخ بود نیاز دارد مهربانی دریافت کندواگر کسی ستم می کند نیاز داشته دوست داشته شود ، اگر کسی بخل می ورزد باید که بخشیده شود و همه این سایه ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق بر آن ها چون باران ببارد ، ببارد و ببارد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:24 توسط محبوبه |
|
|
مادر یعنی صبر ، یعنی صداقت ، به صافی آبی آسمان . مادر یعنی پاکی به زلالی چشمه ساران ، یعنی طراوت و زندگی مادر یعنی گذشت ، یعنی ایثار ، یعنی عشق ، یعنی هستی مادر یعنی خدای محبت ... مادر عزیزم ! ای بهتر از جانم " تولدت مبارک " بر دستان مبارکت بوسه می زنم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:31 توسط محبوبه |
|
|
الهی ! به راستی مرا راهی به سوی تو خواهد بود کدامین روز است آن روز که مستی کنان به سوی تو بیایم . با من بخوان بخوان یکبار دیگر سرود رفتن را . عالمم کن که نادانم و جاهل . آن روز کی خواهد آمد آن روز که آغاز و ابدیت ابتدا و پایان یکی شده باشد و تو را که در همه جا جریان داری با تمام وجود احساس کنم . تو را به آنچه که دوست می داری یکبار دیگر بیا تا همین نزدیکی ها . همین که احساس کنم آمده ای جانی دوباره خواهم گرفت و به راه خواهم افتاد . اگر تو نیایی ابلیس می آید تو که نمی خواهی من با او رفیق شوم می دانم که نمی خواهی . می دانم که دلت شور مرا می زند مثل همیشه . پس بیا باور کن التماس کردن نمی دانم تو خود مقصری ... هیچگاه نگذاشتی التماست کنم و به پایت بیفتم . پیش از آنکه بگویم تو خود می دانستی و اجابتم می کردی و می کنی .
احساس می کنم در میان دیوارهای به هم رسیده دنیا گیر کرده ام من در میان این دنیای آلوده و دلگیر بی تو نمی توانم دوام بیاورم . وقتی که با تو نیستم شادیهایم هم الکی است برای فریب خودم است از ته دل نیست . روزهایی که کاری می کنم که می دانم تو ناراحت شده ای شبش حتی جرات اینکه به اعمال آن روزم بیندیشم را ندارم آخر هنوز آنقدر گستاخ نشده ام که ناراحتی تو را احساس کنم و اشک در چشمانم نشکفد . دلم می خواهد ساعت ها با تو نجوا کنم . بخواهمت و بخوانمت که یکبار دیگر به سراغم بیایی . تو بیا دیگر برایت ناز نمی کنم ، دیگر در خانه ام را قفل نمی کنم و هر چه صدایم کنی خودم را به خواب نمی زنم . اصلا از همین حالا می روم و می نشینم همانجایی که همیشه می آیی منتظرت می مانم نمی گذارم در بزنی . جانم را قربانی قدمهایت می کنم ... می دانم حتما با خودت می گویی : مگر کم به سراغت آمدم . کم التماست کردم و خواستم دستت را بگیرم . اصلا مگر کی از یادت غافل بوده ام که حالا می خواهی به سراغت بیایم . همین حالا هم با تو هستم در کنار تو . نمی بینی مرا ... خدایا من صدایت را احساس می کنم من صدای تپش قلب تو را برای بازگشت خویش می شنوم . با من بمان و مرا به خود ببر مگذار بسرایم : لحظه وصل من و دوست خدا می داند وقت جان کندن من بود نمی دانستم معبود من ! باور کن از خاسرین خواهم بود اگر تو بر من رحم نکنی اگر دست نوازش خویش بر سرم نکشی اگر ... من از کوه و درخت کم نبودم تکلم کن شبی با من خدایا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:51 توسط محبوبه |
|
|
مهدی جان :
هر جا که ذکر توست در آنجا خوشیم ما ورنه کجای غمکده ی این عالم خوش است
" اللهم عجل لولیک الفرج " |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:5 توسط محبوبه |
|
|
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست ، چرا آب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست بگو حافظ دل خسته زشیراز بیاید، بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست ؟ عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،کجایی گل نرگس ؟!!! " اللهم عجل لولیک الفرج" |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:4 توسط محبوبه |
|
|
در واپسین لحظات ماه عزیز شعبان ، چشمان شیفتگان و عاشقان ماه مبارک رمضان در دل آسمان با اشتیاق ماه زیبا و مبارک را رصد میکنند . دوباره ماه مبارک رمضان ، ماه برکت و رحمت فرا رسیده و آسمان و زمین از پاکی ، اخلاص و معنویت پر می شود. دعای سحر ، دعای افطار و صدای دلنشین ربنا بار دیگر دل را آسمانی می کند . دوباره دعای ابوحمزه ثمالی به تن خسته مان جان می بخشد. دوباره سفره های پر برکت افطاری و شب های احیاء و شب قدر دوباره نجوای الهی العفو ودوباره ... به مهمانی خدا دعوت شدهایم. ماهی که هر لحظه از آن ثواب دارد و خوشا به حال کسانی که از این ماه بهترین استفاده را بکنند و توشه از آن برچینند. رمضان ماه تزکیه نفس آرام آمد و به سرعت می گذرد بدون آن که بفهمیم چه کردهایم و چه ماه خوبی را از دست دادهایم. بیاییم برای یک ماه هم که شده به خوبیها فکر کنیم. به آن چه در طول یک سال از دست میدهیم. باید به خود بیاییم و راه تزکیه نفس را در پیش بگیریم. روزه تنها نخوردن و نیاشامیدن نیست. رمضان ماه تزکیه نفس و مبارزه با هواهای نفسانی است. پس بیاییم در این یک ماه کاری کنیم که بعد از اتمام آن حسرت نخوریم.دعا برای یکدیگر را فراموش نکنیم و به یاد گذشتگان سفر کرده نیز باشیم. در دعاهای خود پدرها و مادرها را زیاد یاد کنیم و برایشان از خدا سلامتی و طول عمر بخواهیم. خدایا! " التماس دعا "
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:14 توسط محبوبه |
|
|
يا لطيف فردايي که امروزش همه در غوغا است کجاست يک دل آرام کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده
مرا درياب می گویم ... " اللهم عجل لولیک الفرج " |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:40 توسط محبوبه |
|
|
عد ه ای دفاع مقدس را افتخار ، عده ای دیگر فرصت سوزی ، عده ای دیگر تباهی و خشونت بی ثمر و .... قلمداد می کنند. اما هشت سال دفاع مقدس جلوه ای روشن از آرمانخواهی و رشادت یک ملت آزاده دربرابرتجاوز ناجوانمردانه بیگانگان به خاکی عزیز و با تمدنی غنی بود . باید اذعان داشت که اعمالی چون جنگ و خونریزی در تفکر هیچ انسان خردمندی نمی توانند نمادی از آرامش و زیبایی باشند . اما در عین حال دفاع از ناموس ووطن و مواجهه جوانمردانه با دشمنان مهاجم ، هم ریشه در فرهنگ حماسی ایران دارد و هم برآمده از منش آسمانی پیامبران و امامان معصوم است .... اما پرسش اصلی این مطلب ، براستی بعد از شهیدان ما چه کردیم ؟ آیا با راه و آرمان شهیدان بخوبی آشنا هستیم ؟ ... شهیدان ! اگر آمديد به اين دنيا مبادا ديگر آن حرف هاي قديمي را بزنيد ! تا بفهميد همسنگرانتان که در جبهه ها برای حفظ ناموس خود می جنگیدند چطور امروز غیرت را کنار گذاشته ونسبت به پوشش نامناسب ناموس شان بی تفاوت هستند ، تا بفهميد عشق ، ايمان ، شهادت ،شور ِ شجاعت، و... سلسله کلماتي که دست در دست هم مي دادند و وجود يک انسان کامل را آ بياري مي کردند ،حالا دست در دست هم مي دهند و به قول بعضي ها يک فرد متحجرو متعصب و افراطي را مي سازند! مناجات علي عده اي را خسته کرده !! شما مردان خاکي از اين ديار رفتید و چه زود هم رفتید اما کوله پشتي شما بر زمين مانده وخاکي است . ولی نمی دانم چرا اصلاً کسی آن کوله پشتي ها را نمي بيند چه رسد به ... " به امید ظهور منجی " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:40 توسط محبوبه |
|
|
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»
بنابراین شعله امید هرگز نباید خاموش شود ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:39 توسط محبوبه |
|
|
ویرانه نه آن است که فرهاد بنا کرد
ویرانه نه آن است که جمشید فرو ریخت ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت " اللهم عجل لولیک الفرج " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:15 توسط محبوبه |
|
|
خدایا ! امشب چه غوغایی در دل من بر پا شده است . اشک در چشمانم حلقه بسته
است و بغض گلویم رامی شکند . اشک هایم چنان می ریزد که دیگر توان آرام
شدن ندارم دلم می خواهد فریاد بزنم آخر دلم خیلی برای دیدن خانه ات تنگ
شده نمی دانم حکمتت چه بود که امسال دعوت نشدم در حالی آماده ی سفر بودم
نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم چرا به یکباره این سفر را به وقتی دیگر موکول
کردی نمی دانم چاره ای جز مرور خاطرات شیرین سفر به خانه ات را ندارم فقط وقتی آرام می
شوم که به آن روزهای سراسر عشق فکر می کنم خدایا در این روزهایی که یک عده از عزیزانم عازم این سفرهستند انگار دلم
بیشتر از همیشه هوایت را کرده است .خوشا به حال آنانکه امسال جزء دعوت
شدگان قرار گرفتند . خدایا دلم تا دیداری دوباره بی قرار می ماند . امشب می خواهم بخشی از خاطرات یک سفر به یاد ماندنی و رویایی را برایتان
بگویم ( ۳۰ /۴ / ۱۳۸۵ ) نمی دانم با ضمانت کدام دلداده ی الهی به این سفر خوانده شدم
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی
زکدام باده ساقی به من خراب دادی ؟ این سفر تنها سفرتن نیست ، بلکه بالاتر از آن هجرتی است در درون . همیشه دلم می خواست نیمه ی شب واردشهرمدینه شوم و همان طور هم
شد .هرگز فراموش نمی کنم لحظه ای را که گلدسته های مسجد النبی را دیدم . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:9 توسط محبوبه |
|
|
منت خدایم را که توفیق داد اکنون دستانم را به حرکت در آورم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:47 توسط محبوبه |
|
|
خداوندا ! به خاطر این که به من اجازه می دهی با تو سخن بگویم و آرزوهایم را در
میان بگذارم ، سپاسگزارم . پروردگارا ! خود را تقدیم تو می دارم ، با من همان کن و از من همان ساز که خود
اراده می کنی . از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم . مشکلاتم
را بگیر تا پیروزی بر آن ها شاهدی باشد برای کسانی که به قدرت تو ، عشق تو و
راه تو ، یاری شان خواهم داد . باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم . خداوندا ! به خاطر آرامش درونم سپاست می گویم . خداوندا ! به خاطر سلامتی ام سپاست می گویم . ای مهربان ترین مهربانان ! تو را سپاس به خاطر این که می توانم از عمق جان
گریه کنم ، این که می توانم از ته دل بخندم . خدایا ! از این که در پیچ و خم زندگی مراقبم هستی ، تو را سپاسگزارم . از این که در اوج بحران ها هوای مرا داری دوستت دارم . ای مهربان ترین مهربانان ! از این که ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:34 توسط محبوبه |
|
|
خدایا ، کاسه تقدیر آوردم و نجوا گونه ، قاشق می زنم تا صبح عطا کن قسمت من را تو بهروزی به قدر ظرف من ، نه قدر مهر چون تو معبودی کریما ، روزی ام را عاشقی فرما خدایا ، قطره ی اشکی عطایم کن ببارم گاه گاهی رو به درگاهی خدایا سال ها و لحظه های رفته ام ، رفتند مرا اینک ، تو سال و لحظه های با سعادت ، هدیه ام فرما به من آرامشی ، مهری ، عنایت کن یقینی مرحمت فرما بفهمم ، تا خدا ، یک ، یا خدا ، باقی ست و روحی ، تا به پرواز آورد ، این جسم خاکی را خدایا ، هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی به یاد خاطراتش ، عاشقانه زندگی کردن ، تلافی کن بزرگا ، زندگی کردن ، نشانم ده و راه و رسم دل دادن ، ستاندن ، پیش پایم نه به کامم لذت با هم نشستن ، مهر ورزیدن عنایت کن فهیم ارزش هر لحظه ام گردان بدانم خنده در آیینه ، بس زیباست بفهمم بغض در آدینه ، دست ماست بخوانم با قناریها ، خدا این جاست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:51 توسط محبوبه |
|
|
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:29 توسط محبوبه |
|
|
وقتي مرواريد طلايي خورشيد از پشت كوه بيرون مي آيد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:58 توسط محبوبه |
|
|
دلم را بردی . به همین سادگی ، عاشقم کردی . دلم را بردی . چه خوب کردی ! زودتر از زود دیوانه ام کن . این تنها خانه کوچک
دل را ، پیش تر از پیش ویرانه تر کن ! خوابم را ببر . بگذار در این دریای مواج
زندگی دست و پا زنان ، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم ،
امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو ، نمانم . فرصت بده تا
همیشه تشنه بمانم و باز عطش ، مرا بی تاب طلب دیدارت کند . امان بده ! معبود من ! بگذار همه این رنگها که به جان زمین می پاشی ، عطر بنفش ها و زردها و
سفیدهای یاس ، مستم کند .گیج و منگم کنند . زمینم بزنند و باز برخیزم و
بیفتم . بگذار همین گونه ، کج و مج راه بروم ولی ذکر نامت به زیر زبانم شکوفه
کند . نمی خواهم هوش را ، بدون عطر حضور تو و نمی خواهم دیکته بی غلط را ، بی
آن که نام تو بر سر سطر نباشد . بگذار خط بخورم ، اما به دست تو . بگذار
بشکفم به فرمان تو ! این قامت راست بی یاد تو ، کج است و این کج به نام تو ،
راست می رود . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:58 توسط محبوبه |
|
|
نوروز داره به سیزده نزدیک میشه و این یعنی پایان
سکون و آغاز حرکت و چقدر ما آدم ها به این سکون نیاز داریم ... سکونی که بشه با اون منصفانه تر دید ، واقعی تر شنید و صادقانه تر حرف زد . سکونی که شاید بتونه یادمون بیاره کجای این دایره ایستاده ایم و مرکز کجاست
شاید خوب که نگاه کنیم ، ببینیم خیلی وقته که با جمع و تفریق های ساختگیمون
داریم از مرکز دور میشیم، بدون اینکه حتی جهت حرکت رو حس کنیم . خوش به حال در یا ... حتی وقتی که طوفان هم میشه ... آخر راهش ، ساحله |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط محبوبه |
|
|
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
فرخنده میلاد مظهر غیب الهی ، مجرای فیض ربوبی ، مظهر اسماء حسنای سرمدی
، پیامبر رحمت ، رسول شرف و عزت و طهارت حضرت محمد مصطفی (ص) و
فرزند گرانقدرش صادق ال محمد مبارک باد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط محبوبه |
|
|
چه شبی است ! چه لحظه های سبک و مهربان و لطیفی ، گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته ام . می بارد و می باردو هر لحظه بیش تر نیرو می گیرد . هر قطره اش فرشته ای است که از آسمان بر سرم فرود می آید . چه می دانم ؟ خداست که دارد یک ریز ، غزل می سراید ، غزل های عاشقانه مهربان و پر از نوازش . هر قطره این باران ، کلمه ای از آن سرودهاست . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:37 توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نفس باد صبا ماه شب چهارده بازیگوش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
بازیگوش رایحه سلامت |
|
RSS
|